کلاغ پر

بعد می گن چرا ملت حیوون نگه می دارن؟

دگمه آسانسور را زدم. یکهو متوجه حضورش شدم. روبروی در آسانسور گوشه ی دیوار لم داده بود. هوا خیلی سرد بود. گفتم خوبی پیشیییی؟اومد جلو. روی دو پاش ایستاد و نگاهم کرد.

 از چشماش ترسیدم. تا حالا هیچ کس این قدر درکم نکرده بود.

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۸ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ توسط کلاغ‌ پر نظرات ()

...

برگ های زرد را جمع می کنم

به دیوار اتاق کارم می چسبانم

پاییز است

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢۸ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ توسط کلاغ‌ پر نظرات ()

وقتی فرامرز حجازی می‌خندید

من با فرامرز شب شعر فروغ را اجرا کردم وقتی که فروغ زنی بود فاحشه! کاری بود بزرگ در آن روز های عجیب که کسی جز فرامرز جراتش را در خود نمی‌دید.

تهدید زیاد شدیم. اما من نترسیدم. فرامرز بود.

 

 

سلام فرامرز

 

ما با فرامرز روزهای زیادی را رفتیم تا مرگ

پشت اتاق الف نمی‌دانم چند

در ساختمان ابن‌سینا

 

دیگر در هیچ اتاقی جا نمی‌شوی

دیگر در هیچ شعری جا نمی‌شوی

 

فرامرز سخت‌گیر بود و شوخ. آن‌قدر که اگر از شعرت تعریف می‌کرد فکر می‌کردی بهترین شعر دنیا را گفته‌ای.

انقدر غمگین‌ام که فکر می‌کنم کاش بلیط برگشت بگیری و همه چیز برگردد به عقب. به اتاق زیر شیروانی در ابن سینا.

انقدر غمگین‌ام که فکر می‌کنم هنوز هم داری می‌خندی.

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۸ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ توسط کلاغ‌ پر نظرات ()

سروناز 7

فقر روی دی ان ای ات می نشیند

نسل به نسل تعقیبت می کند

تا جایی که روزی

در تقاطع دو دیوار

می نشینی

و برای دی ان ای پدرت

و مادرت

سیر گریه می کنی

 

روی همیشه تاکید می‌کنم

آدم ها همیشه دو دسته بوده اند

دسته ای که همیشه حق با آن ها بوده

و دسته ای که همیشه

برای حق

ساعت را روی پنج صبح

کوک می کرده اند

 

ما در حیات های فراخ سمنو می پختیم

آن قدر قایم می شدیم

و پیدایمان می کردند

که دیگر یاد گرفتیم

همین نزدیکی ها باید گم شد

آن وقت تو کجا بودی ؟

 

من کفشم را

در هیچ تالاری گم نکردم

 

مرگ سیندرلاتر از زندگی بود

سخت می شد دست در کمرش بیندازی

و قدم به قدم با او برقصی

 

زیاد دور نمی روم

آن قدر می روم

تا به گندم زاری بی آزار برسم

که دیوارهایش

یکدیگر را قطع نکرده باشند

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط کلاغ‌ پر نظرات ()

سروناز 6

چمن‌ها را وارونه می‌دیدم

در قساوت باد

 می‌رقصیدند

رو به سمتی که کوه

خورشید را به کول می‌کشید

تا  روزی دیگر را

لباسی نو بر تن کند

 

 

تو مرا با توری سفید 

عروس کردی

که برای پنجره ها خریده بودی

بیچاره پشه‌های سرنوشت

که برای روز مرگ خود

لباس سیاه

پوشیده بودند

 

اندوه زمین از قطب سرازیر می‌شد

و تمام قاره‌ها را خیس می‌کرد

تو حرفی برای تمام کردن نداشتی

یار من نبودی دیگر

یار من نبودی دیگر

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢٢ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ توسط کلاغ‌ پر نظرات ()

سروناز 5

با توام با تو که عصرها

بند رخت را پر می‌کنی

از لباس و ملافه

و از بالکن

موهایت را

به سمت

جاذبه‌ی

زمین

شانه می‌زنی

  

دوستت داشتم

اندازه‌ی توت‌هایی که بهار

روی زمین می‌افتادند

 

 

من

مثل روزهای داغ تابستان

به جان توت‌ها افتاده بودم

 

تو به زندگی‌ات چسبیده بودی

 سروناز

موهایت را کوتاه کرده بودی

و حالا خلاص!

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢۱ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط کلاغ‌ پر نظرات ()